تبليغاتX
نه چندان جدی! :: هادی کحال زاده


شنبه 15 دی1386
محرومیت خوزستان

چقدر دردناکه وقتی یک آدم بزرگ زاده  با اصالتی را ببینیم که پیشینه اش همه افتخار و بزرگی است و ثروتمند و با استعداده اما به استضعاف کشیده شده و  توی ضعف و حضیضه. داستان خوزستان هم داستان این ادم با استعداد بزرگ زاده و نجیبی است که هم خوب جنگیده و هم داره خرج تمام کشور رو می ده و هم آب داره و هم زمین و هم بازارهای جهانی و هم نیروی کار ارزان و بیکار با هزینه فرصت صفر و هم بازارهای تشنه منطقه و هم پیشینه روشن. اوج هنر سامانیان ، آغاز تمدن ایرانیان ، اولین دانشگاه بین المللی جهان در اهواز(جندی شاپور)، برخورداری از سیستم های نوین آب رسانی در جهان باستان و صدها اثر تاریخی که جر افتخار و بزرگی و شوکت ایرانیان حکایت دیگری ندارد. تا ملی شدن نفت و خلع ید انگلستان تا ۸ سال مقاومت در جنگ و برخورداری از آب و زمین حاصلخیز و تنوع محصولات و برخورداری از نفت و بهره مندی از دریا و بندر و نزدیکی به بازارهای جهانی و نیروی کار آماده و ارزان ، برخورداری از حسن شهرت در محصولات و تولیدات کشاورزی و هزاران جاذبه گردشگری و باستانی، مجموعه ای از داشته های خوزستانی است که متاسفانه علیرغم گذشت دو دهه از پایان جنگ، هنوز از حق واقعی خود در کشور محروم مانده است.

اما فقط از خوزستان جنگ و محرومیت مانده و بقول آن زن خرمشهری که می گفت فقط شلمچه و ما فراموش شدگانیم. ظاهرا سالانه  حداقل ۱.۵ میلیون نفر از شلمچه بازدید می کنند که همه آنها بواسطه بودجه های نهادهای نظامی و دولتی تامین مالی می شوند اگر ۱.۵ میلیون نفر سرانه حداقل ۲۰ هزار تومان هزینه داشته باشند که بیشتر دارند حداقل باید ۳۰ میلیارد تومان هزینه بازدید از مناطق جنگی شود تا منافع سیاسی یک جریان تقویت شود. بی آنکه بازساتزی مناسبی در خرمشهر و آبادان صورت بپذیرد و به نقطه صفر شهریور ۵۹ برسد.

حال اگر این مقدار را سالیانه برای توسعه گردشگری و مهیا کردن زیر ساخت های کشاورزی و صنعتی و شهری بکار گیرند.مطمئنا طی یک دهه سیمای خوزستان تغییر خواهد کرد و خواهد توانست جایگاه واقعی خود را در کشور بازیابد. اگر بپذیرد که هویت ایرانی تمدن ایرانی و درآمد نفتی ایرانی و استقلال ایرانی مدیون خوزستان است. بدهی مان به خوزستان خیلی زیاد خواهد شد.

+ [2:20 PM ]
سه شنبه 11 دی1386
شلمچه

توفیقی شد برای ماموریتی به خوزستان بروم سه روزی در خوزستان بودم و تقریبا از شوش تا شوشتر و اهواز و آبادان و خرمشهر را به قدر سک سک کردنی دیدم. روز اول از ابتدای صبح بنایم دیدن و رفتن مناطق جنگی بود من پیشتر از مرز کردستان تا مهران را دیده بودم. خیلی دوست داشتم تا خرمشهر را ببینم اروند رود را بو بکشم و سرم را به احترام آن همه عظمت و بزرگی بارها و بارها خجل گونه به پایین بیاندازم و این محقق شد. بالاخص بواسطه یکی از دوستان خوزستانی عزیزم این مسافرت طی شد. در چند پست بعدی روایتی نامرتب از این سفر خواهم داشت. اما شلمچه:
منطقه عمومی شلمچه از ضلع غربی خرمشهر شروع می‌شود و تا عمق خاک عراق به پیش می‌رود. خط مرزی، این منطقه را به دو قسمت شلمچه ایران و شلمچه عراق تقسیم کرده است. شلمچه ایران در منتهی الیه جنوب غربی جلگه خوزستان قرار گرفته است. بر فراز ورودی شلمچه نوشته است به اولین خاکریز دفاع مقدس خوش آمدید . هیچ ذهنیتی نسبت به شلمچه نداشتم اما مشتاق دیدنش بودم نه از آن کانالی که سالانه ملت رو می برند و میلیاردها تومان پول را هزینه می کنند . موزه ای طبیعی از جنگ که نه چندان بزرگ و کمی مصنوعی، تعدادی تانک در دشتی و زمین های مین گذاری شده که قطعا از مین پاک شده است. مسجدی و دو کانکس کوچک مرزی، مزاری از چند شهید و تعدادی عکس از آن روزگار ، نه تابلو راهنمایی و نه توضیح دهنده ای ،دو قدم آن سوتر پرچم عراق و سربازان مرزی عراق و این کانکس ها هم مرز ایران و مرزبانان ایرانی. ساعتی در شلمچه ماندم و چرخی زدم.

قدمی در آن دشت زدم دشتی که ذره ذره اش به خون آغشته است و پاک ترین و عزیزترین گل های وطنم پرپر شده اند. مادری دیدم که عکس جگر گوشه اش را به سینه می کشید و در آن بیابان نشانی از گلش می جست. که گل من نشانی در بدن داشت نمی دانم در آن روز زمستانی که شلمچه را هیچ بازدید کننده ای نبود ، در پی چه می گشت. چند باری پیر زن بدور مسجد طواف می داد و در آن حیرت و حیرانی عکس قدیمی پسرش که هنوز موی بر صورتش نرویده بود را با دست های پیرش به این ور و آن ور می کشید. نمی دانم شایذد هنوز پس از سالها نشانی و پلاکی و بوی از جگر گوشه اش می جست. خدای من عجب جایی است و عجب نشانی، گویی به دشت مرگ پا نهاده ای که همه اش مرگ و نفرت است اما نمی شد شلمچه را دشت مرگ نامید که سرزمین افتخار است و صفا، سرزمین اوج گیری و پرواز است سرزمینی است که شرافت و عزت از در و دیوارش می بارد. همه وقت در این ماکت کوچک چند هزار متری که نماینده دشت بزرگ شلمچه بود گشتم و نمی دانم چرا یادم از قتلگاه کربلا افتاد نمی دانم چرا وقتی دوستم بدنبال دستشویی می گشت به او گفتم مطمئنم نمی یابی و برایش از بین الحرمین و داستان عباس و حسین گفتم . نمی دانم چرا داستان اسطوره های تشیع به ذهنم تداعی شد  گفتم برای دوستی که کمتر از این داستان ها شنیده بود.

شلمچه

قدمی در آن دشت بزرگ که قتلگاه بسیاری از جوانان و عزیزان کشورم بود زدم اما چند نکته مرا آزرد. وقتی که شنیدم چندین هزار نفر در یک عملیات در این منطقه به دلیل لو رفتن عملیات شهید شدند و مسئول این لو رفتن تعدادی از اعراب خوزستان بوده اند . وقتی که یادم افتاد که این همه شهید عموما پس از فتح خرمشهر و در عملیات کربلای ۴ و ۵ بوده و از آن همه سو مدیریت و اهمیت نداشتن جان افراد در جنگ حکایت داشت داغ ام تازه تر می شود. حداقل ۶ سال جنگ اضافه تر بر خودمان تحمیل شد و هیچ گاه نمی گویند و نمی خواهند مسئولیتش را بپذیرند اهمیتی هم ندارد تاریخ تکلیف همه را معلوم خواهد کرد چاره ای نیست زورمان نمی رسد و باید صبر کنیم تا تاریخ زورش برسد.زنی در تاکسی خرمشهر می گفت که آقا برید ببینید چقدر دارن خرج شلمچه می کنند و ما در اینجا در فقرم روحم آزرده شد هر چند خرج زیادی برای ساختمان نمی کنند اما میلیاردها تومان پول برای بازدید از آنجا و استفاده ابزاری از آن خرج می کنند کاش بگویند یکسال این پول برای مردم خرمشهر

+ [12:19 PM ]
چهارشنبه 5 دی1386
محمد آقا و مسعودها

چند وقت پیش کتاب منتشر نشده آقای صابر به نام سه هم پپمان عشق رو می خوندم سر گذشت زیبای زندگی سه عاشق و هم پیمان که همه وجودشان رو وقف خدا کرده اند و همه چیزشان  و همه فکرشانُ، عمل صالحه زمانه است. این کتاب بخشی داره با عنوان مشی بومی به همراه صبوری که توضیحات بسیار ارزشمندی در مورد منش و روش سیاسی مرحوم شهید حنیف نژاد داره. بسیار زیبا و خواندنی و بسیار آموزنده و تکان دهنده است. می شود نشست و از دل این بحث ها یک روش نقد از خود و نقد دیگر جریانات سیاسی را درآورد . انگار حنیف زنده است و برای مساله ای به او رجوع کرده ایم و از او راهنمایی می خواهیم که محمد آقا سازمان ما اینچنین و آنچنان است ، چه باید کرد و چه می توانیم بکنیم و محمد آقا می گویید..، بنابراین این بخش فوق العاده زیباست. بخش دیگری دارد با عنوان محمد آقا و بزرگان که روش برخورد بچه های اولیه سازمان را با بزرگترها نشان می دهد. اینکه حنیف کسی رو نمی شست و کنار نمی گذاشت و نگاه ابزاری به دیگران نداشت و به همه احترام می گذاشت. داستان مراجعه احمد رضایی به آقای مهدوی کنی و ارائه کتاب " راه حسین" برای خواندن و نقد کردن و اینکه احمد به ایشون می گوید:آقای مهدوی ما شاگرد شما هستیم بخوانید و ما رو نقد کنیم" و اینکه چگونه بچه های سازمان بین همه بزرگترها از عزت و احترام و آبرو برخوردار بودند. داستان عجیبی است و همه اش برای من و نسل من که هم سن رهبران سازمان مجاهدین بوده ایم درس است و عبرت.

همه رو گفتم تا شما حتما بخوانید. از محمد آقا می شود بیشتر هم آموخت. برایم جالب بود وقتی آقای موسوی تبریزی هم اسم حنیف می آمد می گفت شهید محمد آقا، گویی همه او رو دوست دارند و به مقام شامخ و بلندش احترام می گذارند. بگذریم

دوباره خواندم آن همه اوج رو و آن همه بزرگی و اعجاب را که مکتب طالقانی کرده و نتیجه داده و خواندم مصاحبه های ۳۰ خراد ۶۰ نشریه چشم انداز آقالطفی را، از مسعود و روش و منشش.( البته به عنوان نسل سوم بعد از انقلاب نگاه تندی به همه بانیان ۳۰ خرداد ۶۰ دارم چه آنانکه در این ور خط بودند و چه آنان که در آن ور خط و به همه خونهای پاک دو طرف ادای احترام می کنم چه آنکه به ناحق در این سوی برخاک افتادند و چه آنانکه در مظلومیت و تنهایی رفتند). اما مسعود برایم جالب است. فردی با هوش و تیز هوش و خوش سخن که تند و تیز و حرفه ای است اما اسیر دیو خودخواهی و خودبینی و تکبر است و جز به پدر معنوی شدن و مقدس شدن نمی اندیشد و از هر شیوه کثیف و پلید برای ماندن و شدن بهره می گیرد و چه ترسیدم از خوی مسعودی وجودم و وجودمان که چه بسیارند کسانی که بدین شیوه جز به بزرگی و شهرت به هر وسیله و روشی نمی اندیشیند.

سازمان مسعود که فرقه ای بیش نیست و جنازه ای خسته و مجروح و فریز شده در دهه ۶۰ ، مهجور و متهم و مقصر در خونهای نا به حق ریخته شده ،کجا و نام بلند حنیف و مردان بززرگش که "انهم فتیه امنوا به ربهم فزدنهم هدی" بودند  کجا. این کجا و آن کجا. کاش سازمان محمد عاقبت به خیر می شد کاش محمد آقا می ماند و سازمانی برای مبارزه با منیت ها و خودخواهی و تکبر سیاسی ها و مبارزین می ساخت . نمی دانم محمد آقا از آن همه تجربه تاریخ ایران به خودمداری و خودخواهی ایرانی رسیده بود و در این مهندسی مبارزه به آن فکر کرده بود. می دانست اگه رهبری و کادری  منیت داشت چه کند . نمی دانم کاش می دانست آن ور یک سازمان بسته هم منیت فردی است و کاش نسخه ای داشت برای همه ما ایرانی ها ، توصیه ای برای همه سیاسی ها، کاش جای خودخواهی و خودمحوری سیاسیون را در تاریخ معاصر درآورده بود و می دانست که یکی از دلایل عمده شکست ها ،خودخواهی ها و منیت هاست.کاش محمد آقا نسخه ای برای مسعود ها داشت! و کاش همه مان وجه محمدیمان را تقویت و سایه شوم مسعودیمان را تردد می کردیم کاش کاش کاش!

سلام و درود خدا بر حنیف و بدیع و شریف و همه حقیقت جویان عالم

+ [2:34 PM ]