

دوست مطلعی که در خارج کشور مشغول تحصیل و تدریس است چند شب پیش از عید فطر در تماسی کوتاه بشدت پریشان و نگران بود. از جنگ و حمله نظامی می گفت و تعجب می کرد که ما چگونه در بی خبری هستیم. از رسانه ها و تلاش های غرب برای توجیه افکار عمومی جهان برای جنگی دیگر حرف می زد و مضطرب بود. مدام می گفت بروید از تریبونی و جایی اعلام کنید استدعا کنید که رهبران کشور مانع این آتش افروزی شوند. نمی دانستم باید چه بگوییم و در برابر این همه هیجانش چه واکنشی داشته باشم. بخندم که ای آقا ! اگر تاثیری بود و کلامی نافذی الان گرفتار و بی حال نبودیم و اساسا تا کنون کی سخنان اینچنین و حرف های دانشگاهیان و دانشجویان اجر و قربی داشته که حال دومینش باشد.دایره تصمیم تنگ تر از انست که امثالی چون هاشمی نیز موثر باشند .
سه سالی است که بحث بر سر جنگ با ایران جدی است گاهی گزینه جنگ جدی می شود ، گاهی گفتگو و گاهی تحریم، گاهی بحث بر سر انرژی هسته ای است و گاه مناقشه بر سر حقوق بشر است و زمانی دعوا بر سر عراق و سپاه است. آن دوست و دیگرانی می گفتند که امروز سپاه نشانه گرفته شده و با این بهانه که سپاه در عراق مداخله می کند به مردم آمریکا گفته می شود که سپاه با ما در حال جنگ است و فرزندان شما را در عراق، سپاه می کشد. تب جنگ در میان نخبگان جدی است. اما نگرانیشان و اضطرابشان تاثیری بر جایی ندارد
چند شب پیش خواب می دیدم که تهران مورد حمله هوایی قرار گرفته و من بدنبال مفرری و پناهی بودم گویی هیچ مفری پیدا نمی شد و پریشان و درمانده بودم.من جنگ ا از نزدیک ندیده ام اما زمان عملیات مرصاد در کرمانشاه گرفتار بودم. به چشم خود در عراق ساختمان های منهدم شده را دیدم و در مهران مردان و زنانی که هنوز داغ آتش جنگ، جگرهاشان را می سوزاند. اینها تصاویر و حس های موهمی از جنگ را در ذهنم شکل داده اند .رویای جنگ هم پریشانی دارد. نمی دانم چه می شود جنگ ، یا تسلیم و یا رفتاری عقلایی ؟ عراق و افغانستان تکرار می شود یا لیبی و یا شوروی، اما امیدوارم مدلی و عاقبتی خیر و روزگاری به سامان در انتظار ایران باشد
وبلاگ هم محیط خوبی است با همه مصیبت های که می تونه برا ماها داشته باشه، مهم اینه که پر رو باشی و بمونی ، وقت بذاری و بخونی و به قول سهراب سر سوزن ذوقی داشته باشی. دیروز دوستی می گفت خوب می نویسی . متاسف شدم که چرا فرصت چرخیدن و دیدن و بلاگ های خوب رو نداره. و نوشته های بی ربط مرا خوب می پندارد .وبلاگی مثل وبلاگ هانیه بختیار و یا و حامد قدوسی و یا وبلاگ پرستو دوکوهکی از حق نمی شه گذشت ، الپر وبلاگ های خوب با نوشته های جذاب است. اگر چیزی نیاموزی از خواندم دو سه خط مطلب هم خسته نمی شوی. اکثر دوستان روزنامه نگارم هم همچون علی حق و نفیسه عزیز و مریم شبانی و فرید آقای گل ما هم خیلی خوب می نویسند. من لذت می برم وقتی مطالب این بچه ها را می خوانم. حتما کسانی هستند که بهتر از اینها بنویسند ولی من که از این دوستان می خوانم به روانی و راحتی مطالبشان غبطه می خورم
خیلی وقت ها غبطه می خورم که چرا دل به یک کار ، آدم وار ندادم و هر روز انگشت توی هر سوراخی کردم. از هر دریای یک قطره چشیدم و ذائقه خودم را سرگردان کردم نه اقتصاد می نویسم و نه توان نوشتن مطالب شایسته اقتصادی را دارم نه وقتی برای کیفی شدن و رشد در عرصه سیاسی گذاشتم و نه رشد قابل ملاحظه ای در دانشگاه داشتم. نه درس خواندم و نه سیاست خوب آموختم. حالا اینجا هم در این نقطه سی سال زندگی ، هیچ .... عمری امده است و رفته است و دلخشم که چون می گذرد غمی نیست!
می ترسم در سن ۶۰ سالگی بیایم اینجا بنشینم و رزومه ام را برایتان بنویسم. تکرار کنم که هیچ نیاندوخته ام نه آبرویی و نه هنری و نه بهره ای. اعتراف کنم که هیچ نگذاشته ام نه سودی نه خیری جز مالی اندک و چندی زن و فرزند و باز بنویسم که چون می گذرد غمی نیست!
این روزها بازار اقتصاد داغ داغ است. مسکن نکته ها دارد انرژی و نفت حرف ها دارد ، کلی چیز در مورد بنزین می شود گفت. وقتی می شود از تورم نوشت و حرفی از سهمیه بندی زد. کلی آمار جمع کرده بودم در مورد بنزین و مصرف و قیمت و کشش قیمتی و از این چیزها، در مورد بودجه می شود نوشت. هر سال این موقع من روزی ۸-۹ ساعت بودجه می خواندم تا گیری بدهم به دولت و چیزی یاد بگیرم. اما فسوس که نه حالی مانده نه انگیزه ای و نه دلیلی، دولت افسار پاره کرده می رود و به کسی جواب نمی دهد ، پر گاز! به قول خودشان نه ترمزی نه دنده ای ، الحمدالله فرمان هم که نیست. خاموشی و بی حالی و بی خیالی، مثل دوران خماری که عالمی دارد. خماری حالی داره خیلی ها چورت خماری را به خارش و جوشش نشا گی ترجیح می دهند. ما هم خماریم و بی آنکه مزه نشاگی را پیش از آن چشیده باشیم. چون می گذرد غمی نیست
این روزها،شنیدن خبر دستگیری ادم ها ، مثل شنیدن خبر مرگ توی بم توی روزهای زلزله است. همه کرخت و نوعی آرام هستند . تا خبری از آزادی فردی می شه و یا از دستگیری دوستی صحبت می شه فقط یک جمله می شنویم، "ای پس فلانی هم دستگیر شد". جالبه نه التهابی نه رمقی نه فغانی و نه نگرانی ، خیلی زور بزنیم توی وبلاگمون یه مطلب می نویسیم و یا خیلی نزدیک باشیم با جایی مصاحبه می کنیم. توی وبلاگمون خاطره ای از او می نویسیم و در رثا و ستایشش چه جمله ها که نمی اوریم.

من نه از باقی و نه از قابل خاطره ای فردی ندارم جز سلام و علیکی و لطفی که باقی داشت، چیزی در موردش نمی تونم بگم جز اینکه صفاتی که در ابتدا گفتم و نوشتم توصیفی که از شرایط روزگارمان خواندم، و از فراگیریش شکوه کردم در عماد باقی نبود و او استثنا بود. او بو می کشید و افراد را پیدا می کرد خانواده اش را کمک می کرد و اگر نیاز به کمکی داشتند یاریشان می داد. چند نفری در ایران این ور خط زندان ها را ساپورت می کنند مهندس موسوی، باقی و وکلای شجاعی چون شریف و سلطانی و مالجا ملت این چند نفرند. هر چند باقی با گفتگو و از زبان قانون و کلامی لین استفاده می کرد و تلاش داشت از کانال لابی مسائل را حل کنه نه سر و صدا راه بندازه، هدفش را حل مشکلات زندانها و بهبود شرایط زیستی و سلامت زندانها و آرامش خانواده های اونها قرار داده بود.هر چند همیشه هم باقی متهم به سازشکاری می شد اما مهم نتیجه عمل و صداقتش بود که نباید از یاد برد. در زمان دستگیری مهندس موسوی فرصت مناسبی برای آشنایی و دوستی بیشتر با ایشان مهیا شد.
امید وارم باقی به زودی آزاد شود ، جمله که همه ما آن را بارها تکرار میکنیم. امید وارم دعایی دیگری جای این جمله را بگیرد و ان خوشکیدن درخت ظلم و زور و جور برای همیشه در این دیار باشد
چند شب پیش توی حسینیه ارشاد دوستی آمد و گفت که مطالب کره شمالی تو را خواندم ، چقدر از این مطالب واقعی است و تو از کجا این مطالب را آوردی به گمانت کسانی نیستند که بخواهند بخاطر غرض ورزی با کره چنین مطالبی را منتشر کنند. به ایشان گفتم من خود شاهد بودم ، بخش های از انرا از گفته های کارمندان سفارت و بخش های دیگر را از کتابی که پیش از سفر خواندم گرفتم و مشاهداتم آنها را تایید می کرد. بدو گفتم من اردوگاههای کار اجباری و یا موظف بودن همه شهروندان به استفاده از عکس های کیم ایل سونگ را نگفتم. از ممنوعیت تلفن همراه ننوشتم ، من از مخالفت رهبر کره با دست دادن سخن نگفتم که دست دادن رو نوعی سنت خارجی و غیر کره ای می داند. من نگفتم که مسافرت در شهرهای و بین شهرهای کره شمالی ممنوع است که همه این موارد هست و من نخواستم توضیحی بیشتری بدهم. برایتان نگفتم که پیک نیک رفتن مردم بی نوا هم باید با دستور دولت باشد . توضیح ندادم چگونه داشتن هر نوع مراسم مذهبی ممنوع است و چرا دولت کره اینقدر با ادیان توحیدی مخالف است و دهها ناگفته ای دیگر از این سفر که توصیه می کنم حتما کتاب آکواریوم پیونگ یانگ نوشته چون هوان کانگ که توسط آقای بیژن اشتری ترجمه شده و توسط نشر الث منتشر گردیده است را بخوانید. من ترسیدم و به توصیه دوستان در عدم همراه داشتن این کتاب عمل کردم. به دوستان سفارت هم توصیه کردم که بخوانند و آنها هم شنیده بودند از کتاب و تایید کردند که کار خوبی کردم من این کتاب را همراه نداشتم

از خواهر خوبم که امکان آشنایی من را با این کتاب فراهم کرد و کتاب خود را بصورت امانت ابتدا به من داد و سپس از پس بدقولیم آنرا بخشید سپاسگذارم.
اما نکته دوم مهربانی و محبت و عاطفی بودن مردم کره بود. اگه بخواهم به حجب و فروتنی زنان کره ای آنگونه که در سریال جواهری در قصر هم قابل مشاهده است ، نکته ای اضافه کنم مهربانی مردمان کره شمالی و اصرار در حفظ اداب و سنن کشور خودشان است. دبیر اول سفارت ما که فرزندش را در کره بدنیا آورده و توانسته از رهبر کره عنوان سفیر دوستی دو کشور را برای او بگیرد. از لطف و محبت پزشکان و پرستاران و مردم کره در دوره ای که همسرش در بیمارستان بود و پس از آن بسیار می گفت. بنابراین علیرغم ان همه خشونت دولت در مجموع سفر کره شمالی سفر پر بها و گرانقدر و جذاب بود و ما نیز به عنوان میهمانان آنها مورد توجه خاصی در این سفر قرار گرفتیم
نکته سوم قسمی است که میخواهم بخورم و وعهدی است که می خواهم در اینجا بکنم و آن عدم نوشتن مطلبی در مورد افراد و حتی تا حد ممکن گروههاست. اگر چه عنوان وبلاگ ، نه چندان جدی! است اما متاسفانه همه نوشته های اینجا اگر چه نه از نظمی برخوردار بوده و دارای غلط های تایپی فراوان بوده و دهها مشکل دیگه و کمتر مطلبی هست که مورد توجه قرار بگیرد. اما باز متاسفانه جدی قلمداد می شود و مشکل ساز شده. بنابراین از همه کسانیکه مطلبی و نکته ای در موردشان به خوب یا بد نوشتم عذر خواهی می کنم و عهد می کنم که دیگر هیچ چیزی در مورد افراد ننویسم
هرچند تلاش می کنم چیزی و نکته ای درباره رییس جمهور ننویسم و خدا خدا می کنم دوره اش تمام شود و بزرگان گزینه ای دیگر بجای او انتخاب کنند تا هم غصه کمتر بخورم و هم متهم به توهین به او نشوم. اما رفتار و گفتارهایش گاه و بی گاه اختیار از کف ادم می گیره و اصلا نمی شه و نمی توانی سکوت کنی. داستان سخن رانی در دانشگاه کلمبیا و حضورش در نیویورک و مدام رفتنش به امریکا اونهم با هیات پرشمار ادم های غرب ندیده!
اول اینکه واقعا ادم جالبیه احمدی نژاد می تونه اینقدر ادم ها رو با حرف هاش و حرکاتش سرکار بذاره البته نه به اندازه ای که خودش فکر می کنه. خیلی تبحر داره تو جلب توجه ، همین که من می نویسم و از تنبلی اومدم بیرن همین که هیچ کس نیست که موضعی نداشته باشه، بخاطر اینه که این مرد حد وسط نداره. به نظرم ادم مردمی نیست زیرکی داره به قول هوشنگ امیر احمدی زرنگی خیابانی داره نه زرنگی روشنفکرانه
دوم اینکه این هم شلوغ کاری درسته برا اینکه که مردم تورم رو فراموش کنن و منتقدان هم حساب کار دسشون بیاد و کمتر نق بزنن و یا عملکرد هسته ای و خارجی و اقتصادیش محو بشه و همه بیایند و اعتبار شون بذارن پشت سرش تا مشکلی براش درست نشه، اما زاویه دیگه داستان این هست که بالاخره ایشون تونستنه برای اولین بار یه کاری بکنه که طرف مقابلش رو توی دنیا نقد کنند نه خودش رو. خوب این هم زوق زدگی داره. بالاخره یه بار هم تونسته که طرف مقابل خودش رو در موضع ضعف قرار بده.
نکته دیگه تاسف عمیق و دردناکه از این همه توهم. شما متن صحبت ها رو ببینید کیهان رو بخونید و تجلیل ها را نگاه کنید و اطلاعیه های دفتر خودش رو آدم شاخ در می اره که مگه چه کردند که این همه از خودشون راضی و متشکر هست جز اینه که دچار توهم و کیش شخصیت شدند
اگر شنیدید که در دانشگاه تهران بزرگداشت مقام شامخ مائو و محمود احمدی نژاد را به عنوان رهبران رفرم خواه و انقلابی قرن اخیر برگزار کردند و یا هفته دیگر، برای شفای فیدل کاسترو دعای کمیلی توسط بسیج دانشجویی دانشگاه تهران برگزار شد و یا نامه ای به کاسترو توسط احمدی نژاد نوشته شد که آقا ما می دانیم شما از موضع توحیدی بدنبال جامعه بی طبقه می گردید و می روید و بیاید شیعه شوید و جهموری اسلامی در کوبا راه بیاندازید و ما هم حمایت می کنیم. تعجب نکنید. چ مثل چمران شروع شد.
بزرگداشت مبارزان جهانوطنی «چ، مثل چمران» عصر روز سهشنبه با حضور مهدی چمران، فرزندان چه گوارا و حاج سعید قاسمی در تالار فنی دانشگاه تهران از سوی بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشكی تهران، مركز فرهنگی میثاق و خانه آمریكای لاتین برگزار شد. دختر چه هم روسری بر سر آمده بود تا از بزرگی پدرش بگوید و برادر چمران هم عرفان دکتر را به عدالت جویی چه گورا پیوند بزند. جای احسان طبری و کیانوری بیچاره هم خالی بود که ببینند برنامه افطاری سیمای جمهوری اسلامی به خاطرات دختر چه گورا از پدرش مختص شده است . نیستند که بفهمند بی جهت نادم شدند و بر گناه مرام اشتراکیشان توبه داشتند. آقای احمدی نژاد خود عازم آمریکای لاتین بود و میهمانانش از آنجا به تهران آمده بودند . یک خط هوایی هفته ای یکبار از تهران به پایتخت ونزوئلا در پرواز است و کلی صندلی خالی می رود و می آید تا پیوند انقلاب سوسیالیستی آمریکای لاتین را با راست ترین و سنتی ترین دولت تاریخ ایران محکم کند. عجب طنز جالبی!
نمی دانم چرا اینقدر احمدی نژاد اینقدر اصرار دارد که هم رنگی و نزدیکی با چه و فیدل و چاورز و دیگر رهبران چپ آمریکایی لاتین از خود نشان دهد. نمی دانم چه نسبتی میان مصطفی چمران نوگرای دینی عضو نهضت آزادی و شاگرد و شیفته بازرگان با اخویشان و آقای احمدی نژاد وجود دارد. اصلا کدام رابطه منطقی میان چپ ترین جریان های روشنفکری دنیا با محمود احمدی نژاد که راست ترین و افراطی ترین و سنتی ترین دولت تاریخ معاصر است وجود دارد. چرا اینقدر هزینه و اصرار برای شبیه سازی ایشان با آنان، نمی دانم. مگر اسطوره شدن و اسطوره ماندن به همین راحتی است. مگر می شود با چند حرف بی حساب و کتاب و غیر دیپلماتیک و به مخاطره انداختن سرنوشت کشور ، اسطوره شد. مگر عکس گرفتن با چپ ها و به سیاق آنان حمله به آمریکا و رسانه ای شدن و پروپا گاندا کردن مواضع و حرف های عجیب و غریب زدن، مطرح شدن در کشورهای منطقه ، آدم را اسطوره می کند . مگر نمی دانیم که باد آورده را باد می برد .ضرب المثلی داریم ما کاشانی ها که می گوید: شنیده اند که زن حامله گل می خورد نمی داند چه گلی!
در ثانی مگر ما خودمان کم اسطوره داریم از محمد حنیف گرفته تا احمد شاه مسعود و بسیاری دیگر. چمران منتظری و بازرگان، طالقانی و حتی حاج داوود کریمی ها همه می تواند اسطوره باشند . اسطوره های وطنی همه شان استقلال و مبارزه با استبداد را در کنار مبارزه با استثمار و حق طلبی دنبال داشته اند. اصلا مگر سرنوشت کوبا و کره شمالی و شوروی و بسیاری از کشورهای کمونیستی جایی برای الگو شدن آنان واگذاشته ، که حالا جامعه بی طبقه و یا استبداد کارگران برایمان زیبا و دوست داشتنی باشد. مگر اقتصاد ویران مان که بیش از هر چیز محتاج بورژوازی ملی و تولید کننده داخلی است محلی برای آموزه های لنین و استالین واگذاشته است. مگر نه اینکه مدل لنین و استالین در اداره کشورها و اولویت دهی به مبارزه با امپریالیسم و سرمایه داری بجای حقوق بشر و دموکراسی چیزی برای اسطوره ماندن آنان جا نگذاشته که هیچ فقر و نکبت و بدبختی را برایشان به همراه داشته است. چه گورا منشاّ همواره اسطوره است اما ایده و روشش چند دهه ای است که کارآمد و کار گشا نیست. او قابل احترام و تقدیر هست اما مدلش برای آینده کشور خطاست و دست آخر اینکه تزویر و سوء استفاده و توهم اسطوره شدن ، بدنبال کاریزما شدن و توهم یگانه بودن و قهرمان شدن نه به درد می خورد و نه خریداری دارد و نه توجهی جلب می کند و نه سرانجامی دارد. عاقبت بلند پروازی و تخیل مشخص و معلوم است
جابر عزیز مطلبی نوشتند در مورد اول مهر ، توی این چند روز یادم از مهر آمد و هنگام مدرسه رفتن. اولین بار برای ثبت نام مدرسه دایی ام مرا به مدرسه برد. توی حیاط مدرسه ابتدایم ایستادم تا بیاد و من را بعد از ثبت نام به خانه برگرداند. فرصت اندک ثبت نام مهلتی بود برای آشنایی و سرک شیدن به همه جای مدرسه، کنجکاو بودم و بدم نمی امد با محیط تازه مدرسه رابطه بیشتری برقرار کنم. شاید توی مهر ۶۳ باور هم نمی کردم که شوخی شوخی ۲۰ سال درس بخوانم. اصلا آن روز به قصد چنین کاری که بیست سال درس بخوانم به آنجا نرفته بودم. دایی محمد من مرا برد تا یک ثبت نام کوچولوی بکند و برگردیم. یادش بخیر. از ان شهریور ۶۳ تا کنون دیگر خانواده ام به مدرسه جز یک بار نیامدند. آنهم باری که کتک کاری کرده بودم و در استانه اخراج از مدرسه پدرم را خواسته بودند. روز اول هم رفتم توی صف کلاس سومی ها و آنجا ایستادم و بعد مدیرمان که فردی با دیسبرین بجا مانده پهلوی بود آمد و مرا به صف خود مان برد.
عجب روزی است اول مهر ظهر که می شود دیدنی تر است سیک کمربند پسرها کج شده و بخشی از پیراهن از شلوارشان درآمده ، دخترها هم که مقنعه کج و مانتوهای به هم ریخته ، عجب منظره ای است. تازه اگر توی شلوارشان را خیس نکرده باشند و گریه هم نکرده باشند.که اگر چنین باشد دیدنی تر و خنده دار تر است.
یادش به خیر. امروز دهمین سال آمدنم به تهران هم هست. دانشگاه و تحصیل در تهران ، بدون هیچ ذهنیتی و بدون هیچ برنامه ای، صرفا بخاطر جسارت و بی خیالی و دوست داشت هیجان، امیدی به من داده بود تا از آن شهری که ۱۹ سال درش بودم فارغم کند. یادش بخیر. اگر چه تهران زیاد امده بودم اما بخاطر نابلدی امیر آباد تا عباس آباد را پیاده رفتم و این رفتن همان و ۷ سال رفت و بر گشت همان.
یادش به خیر. اول مهر بر همه مبارک